العلامة المجلسي

478

حياة القلوب ( فارسي )

چون به ايشان رسيد يوسف را از ايشان گرفت ودست در گردن أو درآورد وگريست وباز به ايشان داد وبرگشت . پس ايشان روانه شدند وبه سرعت يوسف را بردند كه مبادا بار ديگر يعقوب عليه السّلام بيايد ويوسف را از ايشان بگيرد وديگر به ايشان ندهد . چون آن حضرت را بسيار دور بردند ، در ميان بيشه‌اى داخل كردند وگفتند : أو را مىكشيم ودر اين بيشه مىاندازيم وشب گرگ أو را مىخورد . بزرگ ايشان گفت : مكشيد يوسف را وليكن بيندازيد أو را در قعر چاه تا بربايند أو را بعضي از مردم قافله‌ها ، اگر سخن مرا قبول مىكنيد واگر مىخواهيد در اينكه أو را از پدر جدا كنيد . پس آن حضرت را بر سر چاه بردند ودر چاه انداختند وگمان داشتند كه غرق خواهد شد در آن چاه ، چون به ته چاه رسيد ندا كرد ايشان را كه : اى فرزندان روبين ! سلام مرا به پدرم برسانيد . چون صداى أو را شنيدند به يكديگر گفتند : از اينجا حركت مكنيد تا بدانيد كه أو مرده است ، پس در آنجا ماندند تا شام شد ، ودر هنگام خفتن برگشتند بسوى پدر خود گريه‌كنان وگفتند : اى پدر ! ما رفتيم كه به گرو تير بيندازيم ، يا به گرو بدويم ويوسف را نزد متاع خود گذاشتيم ، پس گرگ أو را خورد . چون سخن ايشان را شنيد گفت : « إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » وگريست وبخاطرش آمد آن وحى كه خدا نسبت به أو فرموده بود كه مستعدّ بلا باش ، پس صبر كرد وتن به بلا داد وبه ايشان فرمود : بلكه نفسهاى شما امرى را براي شما زينت داده است ، وهرگز خدا گوشت يوسف را به خورد گرگ نمىدهد پيش از آنكه من مشاهده نمايم تأويل آن خواب راستى را كه أو ديده بود . چون صبح شد برادران به يكديگر گفتند : بيائيد برويم وببينيم حال يوسف چون است ، آيا مرده است يا زنده است ؟ چون به سر چاه رسيدند جمعى را ديدند از راهگذران كه بر سر چاه جمع شده بودند ، وايشان پيشتر كسى را فرستاده بودند كه براي ايشان آب بكشد ، چون دلو را به چاه انداخت حضرت يوسف عليه السّلام به دلو چسبيد ، دلو را بالا كشيد ، پسرى را